شعری از فردوسی در باب خرد




کـنون اي خردمـند وصـف خرد
بدين جايگـه گـفـتـن اندرخورد

کـنون تا چـه داري بيار از خرد
کـه گوش نيوشـنده زو برخورد

خرد بـهـتر از هر چـه ايزد بداد
سـتايش خرد را بـه از راه داد

خرد رهـنـماي و خرد دلگـشاي
خرد دسـت گيرد بـه هر دو سراي

ازو شادماني وزويت غـميسـت
وزويت فزوني وزويت کـميسـت

خرد تيره و مرد روشـن روان
نـباشد هـمي شادمان يک زمان

چـه گـفـت آن خردمند مرد خرد
کـه دانا ز گـفـتار از برخورد

کـسي کو خرد را ندارد ز پيش
دلـش گردد از کرده خويش ريش

هـشيوار ديوانـه خواند ورا
هـمان خويش بيگانـه داند ورا

ازويي بـه هر دو سراي ارجـمـند
گـسـسـتـه خرد پاي دارد ببند

خرد چشـم جانست چون بنـگري
تو بي‌چشم شادان جهان نسـپري

نخـسـت آفرينـش خرد را شناس
نگهـبان جانـسـت و آن سه پاس

سه پاس تو چشم است وگوش و زبان
کزين سـه رسد نيک و بد بي‌گـمان

خرد را و جان را کـه يارد سـتود
و گر مـن ستايم کـه يارد شـنود

حکيما چو کس نيست گفتن چه سود
ازين پـس بـگو کافرينش چـه بود

تويي کرده کردگار جـهان
بـبيني هـمي آشـکار و نـهان

بـه گـفـتار دانـندگان راه جوي
بـه گيتي بپوي و به هر کس بـگوي

ز هر دانشي چون سخن بـشـنوي
از آموخـتـن يک زمان نـغـنوي

چو ديدار يابي بـه شاخ سـخـن
بداني کـه دانـش نيابد بـه مـن

ماجرای واقعی یک تصمیم

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! حتما می دانید که نوبل مخترع دینامیت است. زمانی که برادرشلودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترعدینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد!"

آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟

سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.
امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.
یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!
 
ساعتی اندیشیدن برتر از هفتاد سال عبادت است

ماجرای غریق نجات

فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.
هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.
وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.
هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست. 

و اما خبر بد این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.
هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه...
حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون ؟

داستان وصیت لقمان

لقمان حكیم در توصیه به فرزندش اظهار نمود:
فرزندم ! دل بسته به رضاى مردم و مدح و ذم آنان مباش ؛ زیرا هر قدر انسان در راه تحصیل آن بكوشد به هدف نمى رسد و هرگز نمى تواند رضایت همه را به دست آورد فرزند به لقمان گفت :
- معناى كلام شما چیست ؟ دوست دارم براى آن مثال یا عمل و یا گفتارى را به من نشان دهى .
لقمان از خواست با هم بیرون بروند بدین منظور از منزل همراه درازگوشى خارج شدند. پدر سوار شد و پسر پیاده دنبالش به راه افتاد در مسیر با عده اى برخورد نمودند. بین خود گفتند: این مرد كم عاطفه را ببین كه خود سوار شده و بچه خویش را پیاده از پى خود مى برد. چه روش زشتى است ! لقمان به فرزند گفت :
- سخن اینان را شنیدى . سوار بودن من و پیاده بودن تو را بد دانستند؟

گفت : بلى !
- پس فرزندم ! تو سوار شو و من پیاده به دنبالت راه مى روم پسر سوار شد و پدر پیاده حركت كرد باز با گروهى دیگر برخورد نمودند آنان نیز گفتند: این چه پدر بد و آن هم چه پسر بى ادبى است اما بدى پدر بدین جهت است كه فرزند را خوب تربیت نكرده لذا او سوار است و پدر پیاده به دنبالش راه مى رود در صورتى كه بهتر این بود كه پدر سوار مى شد تا احترامش محفوظ باشد اما اینكه پسر بى ادب است به خاطر اینكه وى عاق بر پدر شده است از این رو هر دو در رفتار خود بد كرده اند
لقمان گفت : سخن اینها را نیز شنیدى ؟
گفت : بلى !
لقمان فرمود:
- اكنون هر دو سوار شویم هر دو سوار شدند در این حال گروهى دیگر از مردم رسیدند آنان با خود گفتند: در دل این دو آثار رحمت نیست هر دو سوار بر این حیوان شده اند و از سنگینى وزنشان پشت حیوان مى شكند اگر یكى سواره و دیگرى پیاده مى رفت ، بهتر بود. لقمان به فرزند خود فرمود: شنیدى ؟
فرزند عرض كرد: بلى !
لقمان گفت : حالا حیوان را بى بار مى بریم و خودمان پیاده راه مى رویم مركب را جلو انداختند و خودشان به دنبال آن پیاده رفتند باز مردم آنان را به خاطر اینكه از حیوان استفاده نمى كنند سرزنش كردند.
در این هنگام لقمان به فرزندش گفت :
- آیا براى انسان به طور كامل راهى جهت جلب رضاى مردم وجود دارد؟ بنابراین امیدت را از رضاى مردم قطع كن و در اندیشه تحصیل رضاى خداوند باش ؛ زیرا كه این كار آسانى بوده و سعادت دنیا و آخرت در همین است .

داستان تله موش

موش ازشكاف دیوار سرك كشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز كردن بسته بود .
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« كاش یك غذای حسابی باشد .»
اما همین كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یك تله موش خریده بود .
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هركسی كه می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یك تله موش خریده است . . . »
مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تكان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من كاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد .»

میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : «آقای موش من فقط می توانم دعایت كنم كه توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی كه تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش كه دعای من پشت و پناه تو خواهد بود .»
موش كه از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تكان داد و گفت : « من كه تا حالا ندیده ام یك گاوی توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای كرد ودوباره مشغول چرید شد.
سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فكر بود كه اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟
در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببیند .
او در تاریكی متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا می كرده ، موش نبود ، بلكه یك مار خطرناكی بود كه دمش در تله گیر كرده بود . همین كه زن به تله موش نزدیك شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه كه به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :« برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست .»
مرد مزرعه دار كه زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.
اما هرچه صبر كردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می كردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی كند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد .
روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این كه یك روز صبح ، در حالی كه از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاك سپاری او شركت كردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیك تدارك ببیند .
حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فكر می كرد كه كاری به كار تله موش نداشتند!

اربعین حسینی

اربعین حسینی تسلیت باد




مسابقه ی ساخت کلیپ

با درود و آرزوی پایندگی


بدین وسیله به اطلاع کلیه ی همکاران کوشا و خوش ذوق می رساند گروه زبان و ادبیات فارسی شهرستانهای استان تهران با توجه به برنامه ی عملیاتی دبیرخانه ی راهبری کشوری مسابقه ی ویژه ای در ساخت کلیپ آموزشی  به ترتیب ذیل برگزار می نماید:

۱- دروس ۱۴(کنایه) و ۱۵(موسیقی درونی و...)کتاب آرایه های ادبی سال سوم علوم انسانی

۲- بکار بردن خلاقیت و استفاده از روش تدریس نوین

۳-مدت زمان تدریس بیشتر از ۱۵ دقیقه نباشد.

۴- مهلت ارسال آثار حداکثر تا تاریخ۲۰/۱۱/۱۳۹۰ می باشد.

۵-برگزیده ی آثار با نام پدید آورنده ی ان به دبیرخانه ی کشوری ارسال می گردد.

۶- به ۳ اثر برگزیده تقدیر نامه و جایزه اهدا می شود.

بدیهی  است  آثاری که پس از تاریخ مقرر ارسال گردد بررسی نمی شود.

توجه:این فعالیت در برنامه ی عملیاتی خاص گروه ۱۰ امتیاز ویژه دارد.

همیشه خوب آن چیزی نیست که ما فکرش را می کنیم

مرد بیکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره مصاحبه‌ش کرد و تمیز کردن زمین‌ رو به عنوان نمونه کار دید و گفت: «شما استخدام شدین، آدرس ایمیل‌تون رو بدین تا فرم‌های مربوطه رو واسه‌تون بفرستم تا پر کنین و همین‌طور تاریخی که باید کار رو شروع کنین 

مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم

رئیس هیئت مدیره گفت: «متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجود خارجی ندارین. و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمی‌تونه داشته باشه

مرد در کمال نومیدی اونجا رو ترک کرد. نمی‌دونست با تنها 10 دلاری که در جیب‌ش داشت چه کار کنه. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق 10 کیلویی گوجه‌فرنگی بخره. یعد خونه به خونه گشت و گوجه‌فرنگی‌ها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمایه‌ش رو دو برابر کنه. این عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهمید می‌تونه به این طریق زندگی‌ش رو بگذرونه، و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره و دیرتر برگرده خونه. در نتیجه پول‌ش هر روز دو یا سه برابر می‌شد. به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون، و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت

5 سال بعد، مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده‌فروشان امریکاست. شروع کرد تا برای آینده‌ی خانواده‌ش برنامه‌ربزی کنه، و تصمیم گرفت بیمه‌ی عمر بگیره. به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبت‌شون به نتیجه رسید، نماینده‌ی بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم.»

نماینده‌ی بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بیارین. می‌تونین فکر کنین به کجاها می‌رسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟

مرد برای مدتی فکر کرد و گفت: آره! احتمالاً می‌شدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت

دو سنگري كه نيما در آن مي‌جنگيد

14دي سالمرگ پدر شعرنو ايران
دو سنگري كه نيما در آن مي‌جنگيد
نيما با پشت زدن به افاعيل عروضي، اصالت شكل و ظرف و وزن را براي هنر لازم ندانست و آب در خوابگه مورچگان ريخت و از شعر خود كه متفاوت بود و ضدكهنگي نظمي به‌وجود آورد و به طور سنجيده، آرام، حساب شده و سيستماتيك و غیرعجولانه، اما در عين حال انقلابي و سنت‌شكن «شعر نو» را در عالم شعر و ادب ايران زمين به وجود آورد. او نمي‌خواست فقط بشكند و دور بريزد، بلكه مي‌خواست با حفظ اصل و اساس و بن و پايه نوسازي و تجديد بنا نمايد كژي و كاستي‌ها را اصلاح كرده و جبران نمايد.

شعر مانند همه شاخه‌هاي ديگر هنر پديده‌اي متحرك، پوينده و فعال است، رشد مي‌كند، قد مي‌كشد، بالنده و پوياست، يك لحظه در جاي خود باقي نمي‌ماند و هر لحظه با جوش و‌خروشي در خور به جلو و جلوتر مي‌رود.

شعر پوياي سبك خراساني و سبك زيبا و مواج و عشق‌انگيز عراقي در دوره‌اي از زمان به سكون و توقف رسيد كه مقصودم عصر صفوي و بخشي از سبك هندي است منهاي شعرهاي زيباي صائب و كليم و بيدل و برخي ديگر از شاعران مترقي اين سبك كه ديديم دوره بازگشت بر شعر تحميل شد كه مسلم است ارابه زمان به عقب برنمي‌گردد و شعر هم كه فرزند طبيعي زبان و زمان است و موجودي لازم الرشد نمي‌تواند به عقب برگردد و در نتيجه اين دوره طولاني شد و با همه فخامت و طنطنه‌اي كه در شعر مثلا سروش اصفهانی، مجمر اصفهانی، اديب الممالك فراهاني، محيط قمي، اديب نيشابوري (ميرزا عبدالجواد) و استاد بهار و غيره و غيره بود ديگر شعر به بن‌بست رسيده بود و زمان زباني ديگر مي‌طلبيد. ديديم كه علي اسفندياري (نيمايوشيج) بيرق اين انقلاب هنري و نهضت ادبي را به دوش گرفت و كاري كرد كارستان.

نيما با پشت زدن به افاعيل عروضي، اصالت شكل و ظرف و وزن را براي هنر لازم ندانست و آب در خوابگه مورچگان ريخت و از شعر خود كه متفاوت بود و ضدكهنگي نظمي به‌وجود آورد و به طور سنجيده، آرام، حساب شده و سيستماتيك و غیرعجولانه، اما در عين حال انقلابي و سنت‌شكن «شعر نو» را در عالم شعر و ادب ايران زمين به وجود آورد.

او نمي‌خواست فقط بشكند و دور بريزد، بلكه مي‌خواست با حفظ اصل و اساس و بن و پايه نوسازي و تجديد بنا نمايد كژي و كاستي‌ها را اصلاح كرده و جبران نمايد، او اصول شعر را حفظ كرد چرا كه ريشه شعر هميشه در خاكي است كه پيشينيان آن در آن بوده‌اند.

شعر از هنرهاي ديگر جدا نيست؛ از علم و فكر و فرهنگ جدا نيست. شعر از مردم جدا نيست، لذا با مردم زندگي مي‌كند و تا انساني بر خاك زنده است، شعر هم زنده است. او حتي وزن را حفظ كرد‏، قافيه را به عنوان زنگ مطلب نگه داشت و اجازه داد شعر سير طبيعي خود را داشته باشد، اما به او زور نگفت.

بند و زنجير به پايش نبست و او را جبرا و قهرا به اين طرف و آن طرف نكشاند، بلكه اجازه داد تا اين طفل رو به رشد به راه خود اما با نظارت ادامه دهد.

نيما فرزندي سر راهي نبود؛ او در خانه امن و بزرگي زيسته بود كه صدها شاعر و نويسنده و مورخ و اديب و هنرمند در آن زيسته بودند. او يك ايراني بود؛ يك ايراني شعر دوست شعرخوان شاعر.

او مطمئنا حافظ، سعدي، مولانا، ناصرخسرو و تاريخ بيهقي و چه و چه‌هاي ديگر را خوانده اما سعي كرده است كه در عالم شاعري بچه سر به زير حرف‌شنوي مطيع كم‌رويي نباشد.

او خواست نظمي نو پديد آورد و آورد، بنايي نو بسازد و ساخت، اما اين نظم نو با رشته‌هاي محكم و استوار به نظم‌هاي قبلي متصل است. بنايي كه او ساخت خانه‌اي در بياباني گسترده و تفتيده يا جزيره‌اي تنها در اقيانوسی وسيع نيست، بلكه تمدني است برآمده از تمدن‌هاي قبلي و خانه‌اي رفيع است در كنار خانه‌هاي بزرگ و كوچك ديگر. «از نوادر واقعات و از مغتنم‌ترين و سعادت‌آميزترين اتفاقات براي سرگذشت شعر فارسي يكي هم اين است كه استاد بزرگوار ما ـ نيما يوشيج ـ قادر نبوده است (و با اطمينان قاطع مي‌گويم) مقلد باشد و اداي تلمج به سبكي از سبك‌هاي قديم شعر فارسي را به نحو كامل، چنان كه بايد درآورد(1)».

چه بهتر كه نيما نتوانست خوب تقليد كند يا اصلا تقليدكند. ما در عرصه شعر فارسی مقلدان چيره‌دست بي‌‌شماري داريم.

فردوسی ده‌ها مقلد دارد، سعدي صدها مقلد دارد، حافظ هزاران مقلد دارد و بزرگان ديگر هم از اين قرار. گاه هم بسيار استادانه تقليد كرده‌اند و كلام زيبا و دلنشيني دارند مثلا سروش اصفهانی و قاآني شیرازی و وصال و مجمر و ديگران اما عظمت ناصرخسرو، خيام، مولانا، سعدي و حافظ همچنان در جاي خود باقي است.

نيما مي‌توانست ـ اگر مي‌خواست ـ به راه يكي از شاعران بزرگ سلف برود همچنان كه مدتي هم شعر كلاسيك گفت اما بسيار ضعيف و نارسا و خدا را شكر كه خيلي زود متوجه شد كه اگر خيلي مقلد توانا و چيره‌دست باشد، از قاآني و اديب‌الممالك بالاتر نخواهد رفت و قهرا بايد نظمي نو به وجود آورد و اساسي نو به پا كند.

نيما نمونه بارز يك شاعر پاكباز بود. مانند طبيعت مازندران كه جوي پيچ‌پيچ شعرش پيدا و ناپيدا از لاي علف‌ها بگذرد.

نيما از نظر خانوادگي براي خود نسبي از نژاد شاهان طبرستان قائل بود و مي‌گفت «نيما» نام يكي از سرداران یا قهرمانان طبرستان است.

در مازندران بزرگ شده بود در روستاي يوش كه طبيعتي زنده و زيبا دارد جايي كه در تمام عمر نيما دوستش داشت و همواره دلش به ياد زادبوم سبز و خرم و پر آب و باران‌خيز خود مي‌تپيد:

از پس پنجاهي و اندي زعمر/ نعره‌ها مي‌آيد مرا از هر رگي

كاش بودم دور دور از هر كجا/ چادري و گوسفندي و سگي

اگر طبيعت در شعر نيما تا به اين اندازه گسترده، رنگين و با نشاط است، به خاطر اين است كه طبيعت در شعر منوچهري دامغاني نيز آن همه گسترده، رنگين و با نشاط است كه هنوز پس از گذشت چند قرن وقتی شعر او را می‌خوانی، صدای پرندگانش را و بوی گل‌هایش را و ترنم نسیمش را با همه وجودت حس می‌كنی. اگر نيما شاعري است كه عشق را در ذروه پرشكوه آن نشان مي‌دهد.

به خاطر آن است كه «عشق» در شعر قدمايي پارسي هميشه عنصری پرشكوه و دوار انگيز بوده است. در حقیقت عشق واژه كلیدی شعر پارسی است.

نيما از همان واژگانی بهره می‌برد كه شاعران سلف بهره برده‌اند. نیما یكی از آخرین حلقه‌های زنجیره استوار و پرهیبت شعر فارسی در زمان خود بود كه ضمن حفظ وابستگی‌های نیرومند خود به پیشینیان، ابتكار و خلاقیت خود را نیز در پیكر پولادین شعر پارسی دخالت داد.

دنیا را به گونه‌ای دیگر نگریست، طبیعت را با همه وجود خود لمس كرد، به استبداد وزن و قافیه و قوانین لایتغیر آن اعتراض كرد. با استفاده از توانش اوزان عروضی بلندی و كوتاهی‌های زیبایی در شعر به وجود آورد. به قافیه گفت تو دنبال من بیا، نه من دنبال تو . به وزن گفت من تو را برمی‌گزینم نه تو مرا.

به قول آل‌احمد، نیما رسم دیرینه قافیه بندی را لگدكوب كرد. مي‌دانيم باز به قول آل‌احمد «پايه وزن شعر نيما روي وزن طبيعي كلمات و جملات است» البته در شعرهاي جواني‌اش با همه‌ تر و تازگي و نوگرايي‌شان لزوم رعايت وزن كار خودش را مي‌كرد؛ كما اين كه در «منظومه افسانه» كه آن را در سال 1300 شمسي به صورت 4 پاره پيوسته و مصرع پنجمي با قافيه‌اي ديگر و غير مكرر سروده است با شروع:

در شب تيره ديوانه‌اي كاو/ دل به رنگي گريزان سپرده

در دره سرد و خلوت نشسته/ همچو ساقه گياهي فسرده

مي‌كند داستاني غم آور

تا آنجا كه مي‌گويد:

اي فسانه، فسانه فسانه/ اي خدنگ تو را من نشانه

اي علاج دل، اي داروي درد/ همره گريه‌هاي شبانه

با من سوخته در چه كاري؟

كه مي‌بينيم حتي نام «افسانه» كه نامي دخترانه است و در این شعر معشوقه شاعر است به «فسانه» تبديل مي‌شود؛ در حالي كه اگر فرخی سیستانی گفته است:

فسانه گشت و كهن شد حديث اسكندر/ سخن نو آر كه نو را حلاوتی است دگر

نكته: نیما یكی از آخرین حلقه‌های زنجیره استوار و پرهیبت شعر فارسی در زمان خود بود كه ضمن حفظ وابستگی‌های نیرومند خود به پیشینیان، ابتكار و خلاقیت خود را نیز در پیكر پولادین شعر پارسی دخالت داد

اینجا افسانه به معنای داستان و حكایت غیرواقعی است. نام دختر كه افسانه باشد ممكن است از باب تحبیب یا تصغیر «افی» بشود، اما فسانه نمی‌شود.

به هر حال در شعرهای نخستین هنوز مانیفست خود را در شعر و شاعری تهیه و صادر نكرده بود، اما شعرهای بعدی او بیشتر نو و به قول خودمان «نیمایی» هستند. در شعرهای مفصل او كه آن را در 21 بهمن 1323 شمسی یعنی 23 سال بعد از منظومه افسانه سروده زبان طبیعی كاملا در شعرش حفظ می‌شود، وزن با موزون هماهنگی دارد و ظرف با مظروف كمال مناسبت را:

بانگ بلند دلكش ناقوس/‌ در خلوت سحر‌/‌ بشكافته است خرمن خاكستر هوا‌/‌ وز راه هر شكافته با زخمه‌های خود‌/‌ دیوارهای سرد سحر را هر لحظه می‌درد‌/‌ مانند مرغ ابر‌/‌ كاندر فضای خامُش مرداب‌های دور‌/‌ آزاد می‌پرد/‌ او می‌پرد به هر دم با نكته‌ای كه در‌/‌ طنین او به‌جاست‌‌

در این منظومه و در سایر آثارش پیوند او را با ادبیات كلاسیك و با ساختار پر قدرت و به قول دكتر مهدی حمیدی شیرازی كه از دشمنان قسم خورده نیما بود «پیكره پولادین شعر پارسی» را كاملا حس می‌كنیم.

او با سنت‌های پوسیده دست و پاگیر و تكراری و عقب‌افتاده شعر و نظم پارسی مبارزه كرد، اما سنت‌های معقول پاك و پویای شعر را می‌ستود و در حفظ آن كوشش داشت. در همین شعر ناقوس می‌گوید:

دینگ دانگ‌/‌ دم به دم راهی به زندگی است‌/‌ از مطلع وجود‌/‌ تا مطرح عدم‌/‌ می‌بینیم كه شعر او دنباله طبیعی شعری است كه از نفس «آهوی كوهی» گرم شده و تا زندگی هست دوام و قوام دارد.

نیما شاعر پركاری بود و بنا به گفته دكتر محمدعلی اسلامی ندوشن كه در زمان شاعری‌اش از شاگردان و پیروانش بود: «همیشه مشغول شعر گفتن بود. گویی اشتغال دیگری نداشت... همیشه مداد و كاغذش پهلویش بود وشعر یادداشت می‌كرد.

به من می‌گفت گونی گونی شعر دارد...» (از كتاب روزها) نیما پیشاهنگ شعر نوی فارسی است. شعر دوره‌ای كه دوره بازگشت ادبی به بن‌بست می‌رسد؛ شعر او احیاي شعر پارسی است. می‌دانیم كه دوره بازگشت رجعتی بود به سبك‌های متقدمان شعر تكرار مكررات، شعر صنعت و ظواهر كلام، شعر نظم و ظاهرسازی و ردیف كاری و نكته‌پردازی‌های بیهوده.

او برای شعر فارسی یك منجی بود. با همه احترامی كه برای استاد بزرگوار و قصیده‌پرداز نیرومند دوران معاصر ملك‌الشعرای بهار قائلم و نیز با همه علاقه تكرم‌آمیزی كه به بانو پروین اعتصامی دارم، ولی باورم این است كه آنها زبان زمان خود نبودند.

دانش عمیق و گسترده ادبی استاد بهار مانع از این می‌شد كه از سیطره شعر قدمایی خارج شود و منظرهای جدیدی را بیازماید.

همچنان كه پروین هم با توجه به مطالعه‌ای كه در شعر قدیم داشت و روحیه حساس و پر عطوفتش به میدان‌های جدید نیندیشید و همچنان راه گذشتگان را پیمود؛ شعر آنها گرته‌برداری از شعر قدما بود؛ منتها با بیانی دیگر و حال و هوایی جدید، اما شعر نیما، ریشــه در شعر كلاســــیك داشت، ولی به طور‌كلی نو بود، چه در ظاهر و چه در باطن؛ چه از نظر قالب و چه از حیث محتوا.

او درختی سبز و خرم بود كه به قول كارشناسان كشاورزی یك Breedist (اصلاح نژادگر) بود یعنی باغ را نگه داشت، اما درخت‌هایش را نوكاری كرد. از پتانسیل تولید زراعی این استفاده را كرد كه محصولی سرسبز، خرم و پربار به وجود آورد؛ میوه‌هایی دل‌انگیز و آبدار به آیندگان هدیه نماید.

او در نامه‌ها و یادداشت‌ها و شعرهایش به هیچ شاعر متقدم یا حتی متأخری اهانت نكرد و كارهای آنها را مورد ناسپاسی قرار نداد. نجف دریا بندری ادیب و مترجم معاصر می‌گوید:

«نیما آدمی است كه سنت هزار ساله فرمالیسم شعر فارسی را كنار گذاشت و از جای دیگری شروع كرد. با این كار ساده، آن بت بزرگ را شكست، ولی كار دنیا طوری است كه اغلب بت‌شكن‌ها خودشان مبدل به بت می‌شوند.» ولی ما دیدیم كه نیما راه را به شكلی گشود كه هر كس بتواند در آن وارد شده و تزاحمی ایجاد نشود.

او گفت من مثل رودخانه‌ای هستم كه از هر كجای آن می‌توان آب برداشت. دیدیم كه در زمان خود او كسانی كه الفبای شعر نو را از او یاد گرفته و بر اثر شجاعت انقلابی‌اش وارد در حیطه شعر دیگر شده بودند، او را متهم به مرتجع بودن و غیر پیشرو بودن می‌كردند. تندر كیا و غلامحسین غریب و جواهری از این گروه بودند. آنها می‌خواستند از شعر معنی‌زدایی كنند، هنجارشكن باشند.

اصول شعر را در هم بریزند و بلبشویی به وجود آورند كه شعر از ناشعر قابل تشخیص نباشد. مثل همین بلبشویی كه اینك توسط به اصطلاح شاعران مكتب پست‌مدرنیسم، مرگ مؤلف، شعر دیگر، شعر سفید و... به وجود آمده.

نیما در دو سنگر می‌جنگید؛ یكی با كهنه‌گرایان و نگهبانان عصبی و غیور سنت‌های دیرینه شعر فارسی، قصیده‌سرایان و ناظمان و مقلدان و اعضاي ثابت و متعصب انجمن‌های ادبی بزرگ و كوچك كه هیچ‌گونه تجاوزی را از حدود و ثغور شعر قدمایی نمی‌پذیرفتند و به خون نیما یوشیج تشنه بودند؛ دیگری تندروان و سنت‌شكنان و كسانی كه اسب را از نیما گرفته، ولی می‌خواستند كه در میدان‌های پرسنگلاخ و زمین‌های درشتناك جولان بدهند.

اگر او از اطراف خود بیمناك بود و به قول اخوان ثالث، كارد به كمر خود می‌بست، از ترس این دو گروه بود كه در پی سنگسار او بودند، ولی او كار خود را كرد و راه خود را برد و راهی را به روی نسل بعد و نسل‌های بعد گشود كه راهی روشن و خوش فرجام است.

پانوشت:

1 ـ مهدي اخوان ثالث، بدعت‌ها و بدايع نيما

سید محمود سجادی -‌ شاعر و منتقد