سال تحصیلی نود و پنج

 

 

پاییز بوی مدرسه می‌دهد، بوی کیف و کتاب نو و مدادهایی که تا به حال تراش‌ نخورده‌اند.پاییز بوی مدرسه می‌دهد، بوی کلاس‌هایی رنگ‌شده، نیمکت‌هایی تازه و تخته‌سیاهی که اول سال حسابی سیاه بود و هنوز هیچ تکه گچی ردی روی آن باقی نگذاشته بود. پاییز بوی مدرسه می‌دهد، بوی آدم‌های جدیدی که قرار است 9 ماه تمام همکلاسی‌اشان باشی. آدم‌هایی که بعدها مثل حیاط وسط آن چهاردیواری بزرگ دست‌نیافتنی می‌شوند. پاییز بوی مدرسه می‌دهد؛ هم برای کودکان و نوجوانانی که این روزها از این مغازه به آن مغازه می‌روند تا خود را برای روز اول مهر آماده کنند و چه برای پیرمردهایی که روزهای آخر تابستان را روی نیمکت‌های توی پارک یا سکوهای جلوی خانه سپری می‌کنند. پاییز بوی مدرسه می‌دهد، چه فرقی می‌کند که این مدرسه در خاطرات سال‌های سال پیش ما جا‌مانده باشد و غباری از زمان، چهره آدم‌های توی آن را تار کرده باشد. پاییز بوی مدرسه می‌دهد، حتی اگر آن قدر بزرگ شده باشی که دیگر چهار‌دیواری دور حیاط مدرسه مانع همیشگی‌ات باشد، برای ورود به حیاطی که زنگ‌های ورزش معنای دیگری داشت. پاییز بوی مدرسه می‌دهد، حتی اگر معلم‌های دوران ابتدایی‌ات حالا زیر خروارها خاک خفته باشند و همبازی‌های شاداب دوران کودکی‌‌ات هر کدام گوشه‌ای افتاده باشند و روزهای مانده را شماره کنند. پاییز بوی مدرسه می‌دهد و همین مهم است، این روز اول مهر کودکان قد و نیم قد را می‌‌بینی که با لباس یک شکل، خیابان بی‌منظره دیروز را پر از حجم زندگی کرده‌اند . همین مهم است که صدای سروصدای بچه‌ها را از حیاط مدرسه ته کوچه می‌شنوی و با صدای ضربه خوردن به توپ فوتبال در دل زمان سفر می‌کنی و رویاهای روزهای رفته را مرور می‌کنی، روزهایی که مثل امروز نبودند، روزهایی که پرواز یک بادبادک می‌بردت از بام‌های سحرخیزی پلک تا نارنج‌ زارهای خورشید، روزهایی که غم بود اما کم بود. پاییز بوی مدرسه می‌دهد حتی اگر مدرسه‌‌ات پشت زمان‌ها جا مانده باشد

شازده کوچولوى درون من

شازده کوچولوى درون من


اِنَّنِی اَنَا اللَّهُ لَا اِلَهَ اِلَّا اَنَا فَاعبُدنِی وَ اَقِمِ الصَّلَاةَ لِذِکرِی
منم من، خدایی که جز من خدایی نیست. پس مرا پرستش کن و به یاد من نماز را به‌پادار. (آیه‌ی ۱۴، سوره‌ی طه)

زندگی جالبی داشت. وقتی سیاره‌اش را ترک می‌کرد به یاد گُلش بود. حتی پیش از رفتن، ساعت‌ها با او حرف زد و گفت كه همیشه مواظبش خواهد بود. تمام مدتی که در اخترک‌های مختلف در سفر بود به گلش فکر می‌کرد.

شازده کوچولو هرچند آ‌ن‌قدر از گلش دور شده بود که دیگر نمی‌توانست ببیندش، اما هم‌چنان به او فکر می کرد. به آسمان نگاه می‌کرد و می‌گفت: «می‌دانم حالا جایی دورتر از من هستی.»

همین که آدم می‌داند چیزی وجود دارد که دلش به آن گرم است، خوب است. گاهی تکیه بر حضوری داری که اگر چه او را نمی‌بینی، می‌دانی هست و همین بودن، خیالت را راحت می‌کند.

شازده کوچولو روی زمین چیزهایي می‌دید که او را به یاد گلش می‌انداختند و این معجزه‌ی ایمان بود.

* * *

روی زمین چیزهایی وجود دارد که مرا یاد تو می‌اندازد. اصلاً مگر چیزی وجود دارد که تو را به یادم نیاورد؟ در تمام آفریده‌هایت بُعدی مشترک وجود دارد که از آن دیده می‌شوی. درست مثل هر اتاقی که یک پنجره دارد. میان دیوارها، چشم‌انداز. میان ابعاد هر مخلوق یک بُعد الهی.

راستش وقتی به حضوری ایمان می‌آوری همه‌چیز رو به راه می‌شود. ایمان تو را در مسیر نگه می‌دارد. من بادبادکم و ایمان، آسمان. وقتی بادبادک به حضور آسمان ایمان داشته باشد فقط بالا می‌رود، دیگر لا‌به‌لای شاخ و برگ درختان گیر نمی‌کند.

هر نشانه‌ی کوچکي می‌تواند گوشه‌ای از ایمان به تو باشد. من زیبایی را دوست دارم و دوست داشتن زیبایی، ایمان است. چرا که تو زیبايی و کسی که زیبایی را دوست داشته باشد، تو را دوست دارد.

از ساحل دریا سنگی برای یادگاری برداشته‌ام. هر وقت آن را می‌بینم به یاد دریا می‌افتم و لبخند می‌زنم. این هم حکایت ایمان است. سنگ آفریده‌ی توست و لبخند زدن به آفریده‌ات مهربانی است. تو مهربانی و کسی که مهربانی می‌کند ذره‌ای از صفت تو را در قلبش دارد. چه‌طور می‌شود از تو لبخند و مهر در دل داشته باشم ولی به خودت ایمان نداشته باشم؟

این‌طور می‌شود که لحظه به لحظه‌ی زندگی می‌گوید به وجودی ایمان دارم که تو هستی. حالا از خودم می‌پرسم چه‌طور می‌شود سراسر شبانه‌روز از درک وجودی لبریز بود و او را پرستش نکرد؟ تو در ناخودآگاه من حضور داری و من گاهی بی‌آن‌که حواسم باشد از حضور تو دلگرمم.

* * *

شازده کوچولو در هر شرایطی به یاد گلش بود. با اين‌که گلش را نمی‌دید از بودنش خاطر جمع بود و با او حرف می‌زد. این می‌گوید ایمان تا چه حد پررنگ است.

من تو را نمی‌بینم اما خیالم جمع است که هستی. با تو حرف می‌زنم. نه فقط با حالتی که با دیگران حرف می‌زنم. هر روز با تو در نماز حرف می‌زنم و این حرف زدن زیباست، چون راهی است که خودت به من یاد داده‌ای.

من این زیبایی را ستایش می‌کنم و دلم از ایمان به حضوری که خالق این زیبایی است، گرم است. خالق زیبایی‌هایی تا این حد باشکوه، سزاوار پرستش است.

 

دوچرخه شماره ۸۴۶

 
 

نيايش

نيايش

جاده‌ای برای دوست داشتن


وقتی که راه را نمی‌دانم

و تو دستم را می‌گیری

و در جاده‌ی درست می‌گذاری‌ام

* * *

جاده‌ای که در آن با تو قدم می‌زنم

بی ­آن‌که تو دیده شوی

و با تو حرف می‌زنم

بی آن­ که ببینمت

و تو با من حرف می‌زنی

در حالی‌که هیچ ­کس

صدای تو را نمی‌شنود!

 

تو زیباترین شعر غمگین جهانی!

در آستانه‌ى عاشوراى حسينى‌(ع)

تو زیباترین شعر غمگین جهانی!


میان من و تو فاصله‌ای است، نه از آن فاصله‌هایی که با خودشان جدایی و دیوار می‌آورند. فاصله‌ای که شبیه یک پنجره است. من دور از تو و تمام اتفاقات مربوط به تو ایستاده‌ام، اما از این پنجره همه‌ی دیدنی‌ها را می‌بینم.

حال و هوای شهر تغییر کرده است. شهر کمی به روز واقعه شباهت دارد. همه تلاش می‌کنیم آن روز را به تصویر بکشیم و برای این کار، گاهی به درونمان بر می‌گردیم. این روزها هر کس یک جور عزادار می‌شود. یکی با پیراهن مشکی و دیگری با فکر کردن و من با کلمه‌هایم عزادار می‌شوم.

کسی بايد بیاید و غم را روایت کند. شاید من نتوانم راوی خوبی برای این روزها باشم؛ اما می‌توانم اوج این زیبایی را ببینم و بگویم تو زیباترین داستان غمگین جهانی.

تو زیبایی چون پیروزی زیباست، چون حق و عدالت زیباست. تو زیبایی چون هدفت دین بود و دین که راه پرستش خداست، زیباست.

 

  • رو در روی واقعه

از سال‌های گذشته حرفش را می‌زدند. از عاشورای گذشته، در آستانه‌ی این اتفاق خاص ایستاده‌ایم. اما و اگرها را شنیدیم که اگر ماه‌های قمری طبق رصدهای نجومی پیش بروند، سال آینده روز عاشورای شمسی و قمری یکی خواهد بود.

و حالا فقط چند روز تا این اتفاق عجیب فاصله داریم. 21 مهر 59 شمسی بود که عاشورا رقم خورد و جهان از خواب بیدار شد و حالا 21 مهر امسال، واقعه تکرار می‌شود.

فکر می‌کنم امسال باید تفاوت‌هایی با سال‌های پیش داشته باشد. نه تفاوت‌هایی الزاماً بزرگ، شاید کوچک و ظریف، اما بی‌شک تأثیرگذار. احساس می‌کنم زمان به عقب برمی‌گردد. چند روز دیگر در کربلا خواهم بود. کنار اشک‌ها و تشنگی‌ها.

 

  • او آب نمی‌خورَد

این صدای جاری شدن آب است که در سرم می‌چرخد. من از پنجره‌ای که میانمان قرار گرفته آبی را می‌بینم که زلال است و تصویر جوانی را نشان می‌دهد. او تشنه است اما آب نمی‌خورد، چون در قلبش دریا دارد و جانش سیراب است.

لب‌های تشنه‌اش او را زیباتر کرده‌اند. او باشکوه است و مهربان. در چشم‌هایش تصویر مبهمی است: دختری کوچک که او را عمو صدا می‌زند و آب می‌خواهد. او سیراب‌ترین انسان جهان است.

 

دوچرخه شماره ۸۴۹

 

  • این روشنایی به شب‌هایتان می‌رسد؟

شب‌ها غم دل‌نشینی در خودشان دارند. بعد از هیاهوی روز، نیاز به سکوت شب داری و شب پیام‌آور این آرامش است. آن روز، روز پرهیاهویی بود. اما شبش آرامش نداشت. غمش دل‌نشین نبود.

آن شب بلند بود و تاریک. صدای کودکان در گوش جهان می‌پیچید اما حقیقت را تغییر نمی داد. «از دست دادن»، حقیقت آن شب بود و اتفاق افتاده بود.

ما در شام غریبان شمع روشن می‌کنیم تا آن شب تاریک روشن شود. ما این شمع‌ها را نه با آتش که با حزن جانمان روشن کرده‌ایم. به ما بگویید آیا تاریکی‌هایتان با این نورها روشن می‌شود؟

برای همدردی چیزی به اسم زمان وجود ندارد. هرچند امسال  از هر سال دیگری به روز واقعه نزدیک‌تریم و امید بیش‌تری برای روشنی تاریکی‌هایتان داریم.

روشنایی هم مانند صداست. صدای عزاداری‌هایمان به گوشتان می‌رسد، پس این نور هم به شب طولانی‌تان خواهد رسید.

با این همه از پنجره‌ام زیبایی منحصر به‌فردی در تاریکی این شب می‌بینم. زیبایی خاصی که در هیچ روشنایی و نوری پیدا نیست.

 

  • صدای شعرخوانی  کسی را می‌شنوم

چند روزی است فکر می‌کنم باید از تو بنویسم. چند روزی است از پنجره‌ی میانمان به تو نگاه می‌کنم. به تمام جریان آن روز. مثل کسی که فیلمی را تماشا می‌کند، تمام ابعاد این ماجرا را می‌بینم، اما نمی‌دانم در وصف زیبایی باید چه بنویسم.

رو در روی واقعه ایستاده‌ام و کلماتم هیچ نمی‌گویند. گاهی سکوت گویاتر از هر حرف دیگری شکوه یک اتفاق را نشان می‌دهد. من سکوت می‌کنم و به تماشا می‌ایستم.

هنوز صدای آب می‌آید. کسی در قلبم نشسته است و بغض دارد. چشم‌هایش همه جا را تار می‌بینند اما از پس همین پرده، زیبایی را می‌بیند. حالا دارد، زیباترین شعر غمگین جهان را با خودش می خواند. در تمام زمزمه‌ی مبهم‌اش نام تو را می‌شنوم.

سال تحصیلی نود و پنج

نخستین روز درس ، اولین روز مهر است. اولین روز مهرورزی است. روز آفتاب، روز شکفتن احساس ، روز زمزمه و لبخند، روز آشنایی دانش آموزان با کتاب، معلم ، درس و دنیای تازه است. آفتاب اولین روز مهر طلوع می کند. مهر آن قدر بوی بهار می دهد که در پاییز بودن آن، به یاد نمی آید. مهر فصلِ خشکیدن و زرد شدن و ریختن نیست. آغاز روییدن کتاب بر ساقه دست هاست. مهرتان پیروز و مهر ورزی تان همیشگی باد.
پس از نزدیک به صد روز فاصله، اینک دلنشین ترین آهنگ زندگی ـ زنگ مدرسه ـ به فصل فاصله ها پایان می دهد و خاطره انگیزترین دوران زندگی ، دوباره آغاز می شود. کودکان به پیاده روهای خزان زده و پوشیده از برگ پائیز، بهارانه ترین لبخندها و بازی های کودکانه را می بخشند. عطر روییدنی دوباره ، دور دستِ صمیمیِ روستاها تا گستره پر هیاهوی شهرها را پر می کند. دست مهربان شما پدران و مادران ، دست هایی را که فرداساز و آینده پردازند، از جویبار خانه به دریای مواّج مدرسه می سپارند. صبح روز اوّل مهر ، بر همه شما دانش آموزان مبارک باد.
خواب تابستانی میز و نیمکت های چوبی شکسته می شود و در شلوغی دیدارِ هم شاگردی های سالِ قبل جان می گیرد، سکوت حیاط مدرسه در هیاهوی دانش آموزانِ خوشحال، می شکند. دوست های قدیمی، حلقه دوستی را بازتر می کنند و دوستان جدید را به جمع خود فرا می خوانند. روز آغاز دوستی ها و صمیمت های پاک بر شما ثمره های باغ زندگی مبارک باد.

سال تحصیلی نود و پنج

 

فصل مهر ، فصل رویش جوانه های امید، فصل خواندن و نوشتن، از راه رسید، فصل مهر ، فصل آشنایی با خدا، فصل خوشه چینی ستاره ها، فصل همکلاسیهای دیروز و هم نیمکتی های امروز، از راه رسید.
امروز زنگ آگاهی به صدا در می آید و پرچم دانش برافراشته می شود، درب گلستان معرفت گشوده می شود و صدای جنب و جوش و شور و هیاهوی بچه ها، فضای مدرسه را پر می کند.
یاسمن ها از قصّه های دیروز می گویند و معلمین درس امروز می دهند و کبوتران وجود را به پرواز در می آورند، تا به دانش آموزان درس خوب زیستن را بیاموزند.
و سخنی با تو دارم ای معلم، آن گاه که بر گوهر وجود، آیه ی مهر می نشانی ... نور در گلدان اندیشه ام می نگاری ... جوهر وجود را با آیات الهی به شفافیت شبنم دل می نمایی ... صف‍حه ی سفید ذهنم را با کلامت قلم می زنی ... در گوشم آهنگ مهر می خوانی ... دستانم را با ساختن بنای زندگی آشنا می سازی .... با نگاهت شالوده ی وجودم را شکل می دهی و بر رسایی ها و نارسایی هایش صیقل می کشی.
ای معلم ! ای که پا جای پای انبیاء گذاشته ای تا درس چگونه زیستن را به ما بیاموزی، امروز فرشتگان مامورند، به حمد و ثنای تو که برترین شغل را پذیرا شدی تا بهترین خدمت را به بشریت بنمایی... آن گاه که کلامی می آموزی و آن گاه که حرفه ای یاد می دهی و آن گاه که استعدادهایم را پرورش می دهی تا آن چنان که شایسته است زندگی نمایم و آن گاه که مرا متوجه ی کمال خالقم در آفرینش می نمایی .                                     
من همه ی آن لحظات را مدیون تو هستم که چون فرشته ی آسمانی در خلقت زمینی، تجلی بخش راه انبیائی و سراینده ی غزل هستی بخش آموختن ، برای زندگی نمودن بهتری .
و تو ای زیبای بوستان خرد، از مهر اندیشه ات و سبزی وجود ، پر طراوت تر از همیشه ، وجودم را طراوت می بخشی تا من نیز با پرورش استعداد و اندیشه ام و بالا بردن قابلیتها و ظرفیتهای خویش، خردمندانه نقش آفرین زندگی شوم، که خداوند هستی بخش بدان منظور مرا سرشته و من امروز به شکرانه ی این همه نعمت ، خداوند بزرگ را سپاس بیکران می گذارم که آیات مهرش را در وجودی چون انسان به ودیعت گذاشت تا انسانیت را در وادی امتحان، به عرصه ی ظهور رساند.